"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 18 آبان1388 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند تخت گاز با پای لنگ
نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت
مدتهاست بزرگترین حظ زندگی و احوالم غذا دادن به ماهی ست. وقتی که نزدیک تنگش میشوم با چنان شور و اشتیاقی به سمتم و سطح آب می آید که دلم نمی آید نا امید برگردد هرچند فکر میکنم که غذای زیادی هم برایش خوب نباشد و خدای ناکرده این رحمت خوش پر و بال ازم گرفته شود! هربار که دستم را داخل تنگ می کنم دهانش را از آب بیرون می آورد و به راحتی میشود لب ورچیدنش را نظاره کرد. و خدا می داند که در آن لحظه غذا دادن به او مثل این است که حظ تمام دنیا را (البته دنیایی به کوچکی خودم) به آدم داده اند درست مثل سالها پیش که به جوجه بنفشه ام غدا میدادم و وقتی او تکه ای نان را از دستم می قاپید عشق می کردم و.. و آن شد که وقتی در یک شب سرد زمستان تنش به لرزه افتاده بود و بعد بی جان شده بود همه ی دنیا بر سرم آوار شده بود و هنوز که هنوز است ..
امروز رفته بودم پیش ساسان که انتخاب بازیگر داشت و تا نزدیکی غروب طول کشید. اونجا نامه ی نوری زاد رو خوندم که به آقای خامنه ای نوشته بود.. از آنجا که بیرون آمدیم دیگه نزدیک اذان بود و هوا سرد شده بود و داشت باران میگرفت. با موتور توی صدر بودم که دیگه بارون شروع شد و با اینکه کلاه سرم بود ولی قطراتش محکم میخورد توی صورتم. توی امام علی دیگه حسابی خیس شده بودم و بی اختیارقسمتهایی از مسیر رو دست ول میومدم.. دستم رو میگرفتم زیر بارون و سرخوشانه میکشیدم روی صورتم تا شاید از حرم گرمایش بکاهم. خونه که رسیدم ساعت نزدیک هشت بود و کسی هم نبود. آب جوش گذاشتم و افطار کردم و از فرط حرارت در خود می پیچیدم. بالشت را گذاشتم روی صورتم و ..11 بود که مامان اینا اومدن و بیدار شدم. حالا حرارتم کمتر شده است و سعی میکنم یکی از پشه هایی که از خجالتم در آمده بود را خجالت زده کنم (که هنوز نتوانسته ام) سعی میکنم بی خیال باشم و به شادزیستی خویش ادامه دهم. و به یقین می دانم که این "سنت الهی" که بر محمد نوری زاد گذشته است. سنتی که اسلافش خیلی با نشیب و فراز گذرانده بودند و او به راحتی. چه آن هنگام که بودجه میلیاردی بیت المال را به بهانه علوی کردن دیگران به یغما میبرد و تمنیات خام دستانه ی خود را به خورد مردم مظلوم میداد و بیچاره فکر می کرد که دارد در رکاب امام زمان.. چه خیالی؛ نمی داند و نمی دانست که شک و تردید و ترس- این سنت الهی ست که محک تجربه خورده است.
نوشته شده توسط ایمان در جمعه 27 شهریور1388 ساعت 3:38 موضوع | لینک ثابت
دیشب
رفتم که خار از پا کشم محمل ز چشمم دور شد
نفهمیدم چی شد
همه در خود می سوختند؛ ولی من با موبایلم بازی میکردم، کفشهایم را زدم زیر بغل و زدم بیرون. کیسه اش را دادم به پیرمردی که می خواست بره تو. او هم بی اختیار بجای آنکه کیسه را بگیرد کفشهایم را گرفت.. خواستم به فال نیک بگیرم اما دیگر..
راهم دور بود
نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 1:28 موضوع | لینک ثابت
تو که سجاده از زیر پایت کشیدند... برو
نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 8 شهریور1388 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
روزهای مهتاب
رجز-مویه
ما و خودمان
وربال
میم.ب.مهاجر
یاد روز الست
یمگان
طنز سپنتا
خوانده شده
وارونه
سیاه مثل آفریقا
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
طراح قالب
POWERED BY