تبليغاتX
بر شانه ستاره
 

آب هست، خاک هست، ...


فتح موصلی را پرسيدند از صدق، دست در كوره آهنگري كرد پاره اي آهن تافته بيرون آورد
و بر دست نهاد. و گفت: 
اين است صدق.                                                   (تذکره الاولیاء)

سه سال پیش، پس از انبوه تلاطمات سیاسی اجتماعی انتخابات ریاست جمهوری و از ورای حوادث کذشته و آینده!! ایده ای در ذهنم نقش بست که حالا هر چه از آن می گذرد برایم برجسته تر و پر رنگ تر  می شود و حتی گاهی حسرت زمان از دست رفته را می خورم برای پیگیری نکردنش.. همان ایام هم این ایده را برای محمد رضا شفا (که معلوم نیست چند وقت است کدام جهنم دره ای!! هست) تعریف کردم و او هم از آنجا که از دور و نزدیک دستی در آتش داشت برانگیخته شد و استقبال شایانی کرد..
حال بعد از گذشت سه سال پر تپش می خواهم آن را مطرح کنم، شاید که به کار آید. عنوان ایده این بود:
چه کسی رییس جمهور را می کشد 


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت


چشمهای بسته

گفته بود : نمی خواستم بچه ام هم مثل خودم بشه..!!!!

اینو دیروز تو روزنامه ها خوندم.
یک مرد! معتاد بی کار پسر هفت ساله اش را (در کمال آرامش) خفه می کند..
کاری که قبل تر ها می خواسته با همه خانواده اش بکند
                                                                                            


 

نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


«چشم‏های بازمانده در گور»

روزنامه «کارگزاران» در گزارشی با عنوان «چشم‏های بازمانده در گور»، به بررسی چندین مورد خودکشی در میان کارگران پرداخته است.

اسماعیل محمدولی می‏نویسد: در این گزارش خودكشی سه كارگر را روایت می‌كنم. هر كدام از این وقایع با فواصل زمانی و در نقاط مختلف كشور رخ داده‌اند و در زمان خود به صورت گزارش‌های مستقلی منتشر شده‌اند. حالا پس از گذشت سال‌ها با مدد گرفتن از حافظه و نوشته‌های قدیمی سعی می‌كنم آنها را در آلبومی كنار هم بچینم و از میان‌شان تصویری مشترك نمایش بدهم. آنچه به عنوان «تصویر مشترك» برای روایت انتخاب كرده‌ام نشان می‌دهد كه این سه كارگر (در حكم نمونه) ماه‌ها بدون حقوق و در فقر كامل زندگی كرده‌اند، گرسنگی كشیده‌اند و شاهد رنج عزیزان‌شان بوده‌اند، اما فقط وقتی تصمیم به خودكشی گرفته‌اند كه وجود انسانی‌شان را در خطر نابودی دیده‌اند. شرم مثل عصب است. وقتی هنوز بدن را به واكنش وامی‌دارد یعنی بدن زنده است. شرم از مهمانان غریبه، شرم از دختربچه هفت ساله‌ای كه شوق خریدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از دیدن پینه‌های دست فرزند، شرم از پسر سربازی كه به خاطر كرایه ماشین هشت ماه به مرخصی نیامده و حتی حقوق ناچیز سربازی‌اش را هم برای خانواده‌اش می‌فرستد. اینها نهایت طاقت انسانی است كه شرم را می‌شناسد. از این مرز جلوتر رفتن، انكار جایگاه انسانی است. این مرز را باید با معیار شرافت شناخت. در این گزارش از خودكشی این مردان شریف دفاع نمی‌كنم، اما می‌كوشم آن را درك كنم.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت


کبک های بی سر

  ...................................... سعی کرده ام که دیگر هر طور شده خودم را گول بزنم و حتی به نفهمی و خنگی و گیجی و غیره. اصلا سرم در لاک خودم باشد.

*
چندی پیش در خبرها آمده بود که کارگر یک رستوران در جنوب تهران به یک دختربچه ی 5-6 ساله تجاوز کرده است البته قصد داشته این کار را بکند ولی نشده است یا شاید هم نخواسته و یا نتوانسته است به هر دلیل. و خبر دیگری هم مشابه همین باعث شد تا رسانه ها و بعضی! ها به یکباره موضعی تند و غیرتمندانه نسبت به این اتفاقات گرفته و حتی سخنگوی قوه قضائیه در واکنش به آنچه وی جریحه دار شدن افکار عمومی و دلشکستگی مردم می خواند از محاکمه ویژه و رسیدگی خارج از نوبت این پرونده خبر دهد و نیز مژده ی اعمال اشد مجازات و برخورد قاطع (اعدام) با خاطیان این قبیل جرایم را داد!
اما آنچه مرا به توقف واداشت جستجو و کنجکاوی در زمینه و انگیزه این اتفاقات بوده که البته مدتهاست در ذهنم مانده بود و این قضیه بهانه ی بروز و بیان آن شد.. [دارم خودم را سانسور میکنم!] بی پرده بگویم با اینکه قصد ندارم به هیچ وجه از انگیزه این اتفاقات دفاع یا حمایت نمایم اما باید بگویم که نسبت به مجازات و نحوه برخورد با این قضایا - نسبت به دیگر جرایم و جنایت هایی که هر روزه در این مملکت اتفاق می افتد و آب هم از آب تکان نمی خورد- اعتراض داشته و موضع گیری می نمایم. اصلا به نظر من این افراد را باید به جرم حماقت و جهالت نسبت به شناخت اطراف و جامعه شان محاکمه و مجازات کرد. حماقت و جهالتی که انگار آنها کور و کر بوده اند و نفهمیده اند و یا حتی ندیده اند که چه می گذرد و واقعا نمی فهمم که این افراد به دنبال چه چیزی بوده اند و مگر می توانسته اند با این ویژگی های بیان شده شهوت و نیاز خویش را ارضا نموده و یا حتی لذتی ببرند.. چه می گویم. حتی به نظرم این رفتارها واکنش است؛ واکنشی از روی انفعال و اجبار. جبری که نمی دانم شاید اگر من و شما هم بودیم... حرف و بحث حقیر با این برادران این است که مگر شما در این مملکت زندگی نمی کنید و به قول معروف اگر نخورده اید نان گندم دست مردم که دیده اید! مگر نمی توانسته اید با کمی تحمل و شاید کمی هم ولخرجی به راحتی آب خوردن کیسی را برای خود دست و پا کنید و مگر نمی توانسته اید با حضور اینهمه چیزکشهای دست انداز و پا انداز! که در هر کوی و برزنی به خدمت رسانی مشغولند یک غلطی بکنید و حتی عرضه ی این کار را هم نداشته اید که به سراغ حواله پردازان بازار و مترو و مساجد و پاساژها بروید و خودتان را... حتی می توانستید یک ماشینی جور کنید و دم یک دبیرستان دخترانه. آنقدر بودند که برای یک چرخ زدن در این شهر زیبا حتی سرویس رایگان هم بدهند؛ برای یک چرخ زدن؛ برای یک چرخ خوردن؛ برای تک چرخ زدن....................
پس اصلا حقتان است که خفتتان کنند و ادبتان کنند برای همیشه (دلم برایتان میسوزد؛ برای ساده لوحی و حماقت و جهالتتان؛ برای پدر و مادرتان، برای خواهر و برادرتان که حتی نمی توانند بگویند که عزیزشان برای چه به چوب عدالت سپرده شد!!)
شما محکومید به تقاص؛ تقاص فقر، عقب ماندگی، جهالت، بیکاری، فاصله طبقاتی، نیاز فیزیولوژیک، و سادگی.

راستش خیلی دوست دارم بدانم آخرین باری که آقای ضرغامی دست در دست خانواده اش به پارک ملت و یا سوپراستار رفته اند کی بوده.. سردار رادان ، قاضی مرتضوی ، قالیباف  ، صفار و ...  من مدعی العموم هستم!  

*
من فکر میکنم در لحظه ی آخر از روی شرم یا از بی دستو پایی جا زده و خجالت کشیده و گرنه عاقبتش این نبود شاید.
به این صرافت افتاده ام که از این ماجرا یک مستند درآورم؛ شاید. اگر خدا بخواهد


 

نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت


یک پرتره ی مدرن!

 

 

- مرد بی محابا فحش میداد، فحشهای ناجور؛ و یکیش که خیلی رکیک و آب دار بود را با شدت و حدت خاصی چندبار  تکرار کرد و چون هیچکس را شنونده ی اعتراضش نیافت توی صورت من ایستاد و دوباره ف.. خودم جلو رفتم؛ حتی قبل از اینکه او بخواهد فحاشی کند. هنوز بستنی حاضر نشده بود، سه تا بستنی سنتی لیوانی که البته امین نظرش عوض شد و گفت نونی بده، از این نونی های قیفی که مثل فیبر میماند؛ چند دقیقه بعد وقتی بستنی ها حاضر شد ساسان هم طاقت نیاورد و یکی از آن قیفی ها برداشت و به همراه بستنی اش گاز زد..

- داشتیم می رفتیم آن طرف خیابان تا به پیشنهاد امین بستنی بخوریم. بعد از این که به سرعت خیابان را رد کردیم سر و صدا و بد و بیراه بود که نگهم داشت؛ یعنی قدمهایم سنگین شد و بعد از کمی مکث به آرامی از کنارشان گذشتم. پسره خیلی هیکلی بود و یک دستش روی چرخ دستی بود و دست دیگرش دست نحیف پسرک 12 – 13 ساله را عقب میراند و پسرک تسلیم بود در مقابل هیکل و صدای کلفت پسر. به آرامی رد شدم و فقط نگاه میکردم، در این مواقع همه چیز برایم اسلوموشن میشود و از جلوی چشمم و قلبم می گذرد. نمی دانم، شاید اگر چند سال پیش بود جسارت داشتم و می رفتم جلو؛ به آرامی گذشتم.

- امین و ساسان تو آب میوه فروشی بودند و داشتند سر بستنی سنتی یا فالوده بستنی چونه میزدند و وقتی امین از من پرسید که : میوه ای می خوری یا سنتی ؟! ... گفتم: مدرن!! ولی ساسان اصرار داشت که فالوده بستنی. فالوده نداشتند و سه تا سنتی سفارش دادیم..

- از پشت نیسان که رد شدم هیکل پسر توجهم را جلب کرد و بغضی که در گلوی پسرک داشت می شکست. پسر با قلدری و درشتی چرخ دستی را می کشید و ناسزا می گفت و پسرک هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. پسر چرخ دستی را بلند کرد و پرت کرد پشت نیسان. مرد که با بیجامه از خانه بیرون آمده بود و مبهوت ماجرا را نگاه می کرد کمی جلوتر آمد و ..

- تو در آب میوه فروشی ایستاده بودم که نیسان گازش را پر کرد و از جلویمان گذشت و پشت سر او پسرک چند قدمی جهید و پشت سر او هم مرد بی محابا فحش را کشید به.. پسرک مات و مبهوت جلوی ما - من و مرد -  در جا زد و مرد از روی دلرحمی و البنه دست پاچگی  تحریکش کرد که برود دنبال نیسان شهرداری و حتی اینکه برو پیش پلیس بی.. بگو هم چرخمو گرفتن هم پولامو از تو جیبم به زور درآوردن و بردن. اشکهای پسرک که خطوط سفیدی روی صورت دودی و غبار آلودش کشیده بود پرتره پست مدرنی ساخته بود..

- از در موسسه که آمدیم بیرون پسرک داشت آشغالهای سطل زباله ی جلو در را زیر و رو می کرد و چرخ دستی اش را توی خیابان رها کرده بود. تا در را ببندم و قفلها را به در آکاردئونی بیندازم دیگر رفته بود آن طرف خیابان. نمی دانم اصلا چیز بدرد بخوری پیدا کرد یا نه،  انگار بیشتر زباله ها و ظرف های غذا را می گشت..

- دیگر همه ی دندانهایم یخ زده بود. ظرف خالی بستنی را انداختم توی سطل آشغال و نگاهی به ساعت دیواری انداختم؛ به امین گفتم که دیگه ساعت 12 شب چطوری میخوای تا اون سر شهر بری خونه؟! او هم نگاهی به ساعت خوابیده انداخت و پول مچاله اش را گذاشت روی پیشخون. از در که آمدیم بیرون چشمم افتاد توی مغازه گل فروشی که کنارمان بود. عقربه ساعت دیواری آن روی 7 ایستاده بود و تکان نمی خورد. موبایلم را از جیب کاپشنم در آوردم، ساعت نه و نیم بود.  


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت